به مناسبت نهم ربيع
شريكان جنايت
اینکه ما ظالمان به حق اهلبیت، علیهمالسلام، را مستحق لعن میدانیم و در زیارت عاشورا به لعن آنها میپردازیم، جای تردیدی در آن نیست، خود اهلسنت هم مایلند، ظالمان به اهلبیت، علیهمالسلام، را لعنت کنند، اما اینکه مراسمی خاص پیرامون این موضوع تشکیل شود و با تصریح به نام افرادی آنها را مخاطب لعن خویش قرار دهیم، باز هم خودْفریبی است که ما را در دامان دشمنانِ اسلام میاندازد؛ چون بخش عمده ثمره برگزاری این مراسم اعلام عمومیِ آن، برای تبلیغات هدفمند است، به گونهای که حتی اگر خود مراسم در خفا برگزار شود، خبر آن، اثر خود را خواهد گذاشت. به هرحال در دنیای امروز که کار غیرشرعی هم در موبایلها میچرخد، این کارها جای خود دارد، دهها سایت وهابی در حال حاضر مشغول اشاعه این فیلمها هستند، و برگزار کنندگان این مراسم در قبال تخریب وجهه آلبیت و رسالت رسول الله، صلی الله علیه وآله، و جلوگیری از پیشرفت آن مسئولند. متأسفانه امروز این تصاویر و فیلمها دستآویزهائی برای دور نگاه داشتن ملتهای سنی از حقیقت رسالت رسول الله، صلیالله علیه وآله، است؛ این تصاویر دستآویزهائی است برای قتل شیعیان عراق، پاکستان و...، یک استشهادی وهابی با این تصاویر روزانه دهها شیعه میکشد، خود را فریب ندهیم، ما در مقابل اعمال خود مسئولیم و بیتفاوتی نسبت به اثرات این مراسم، قطعا عقاب اخروی خواهد داشت. چنانچه حضرت امام باقر، عليهالسلام، مىفرمایند:
بنده خدا روز قيامت محشور شود و (با اينكه در دنيا) دستش به خونى آلوده نشده (و خونى نريخته) به اندازه يك حجامت يا بيشتر خون به او بدهند و بگويند: اين سهم تو است از خون فلانكس؟ عرض میكند: پروردگارا تو خود میداني كه همانا جان مرا گرفتى (و در آن حال) من خون كسى را نريخته بودم (و هيچ خونى به گردنم نبود؟) خداوند فرمايد: آرى تو از فلانى روايتى چنين و چنان شنيدى و به ضرر او بازگو كردى، پس زبان به زبان به فلان جبار(و ستمكار) رسيد و بدان روايت او را كشت، و اين بهرهی تو از خون اوست.
همچنانكه در تاريخ نيز نوشتهاند:
«[در زمان محقق كركي] علماي شيعه كه در مكّه بودند به علماء اصفهان نوشتند، يعني به ارباب محرابها و منبرها، كه شما سب مينماييد[=دشنام ميدهيد] متخلفين را در اصفهان، و ما در حرمين شريفين ميباشيم و ما را عامه به سبب اين سب عذاب و سياست مينمايند...» [انكم تسبون ائمتهم في اصفهان و نحن في الحرمين نعذب بذلك العن و السب]
قتل جوان همداني
آنچه گفتيم هشداري بود از آنچه بارها شنيدهايد، در اينجا نمونهاي ديگر حوادث ناگوار كه از بيموالاتي و بيبصيرتي بعضي رقم ميخورد را بخوانيد:
حضرت آيت الله العظمي مظاهري در نقل خاطرهاي استادشان آيت الله مرعشي نجفي ميفرمايند:
خدا رحمتش كند، درجاتش عاليست، عاليتر كند، مرحوم آيت الله مرعشي، من مكاسب پيش ايشان خواندم، هم كفايه خواندم، هم مكاسب... ايشان بنايشان اين بود براي اينكه خسته نشوند، يك قصهاي گاهي اوقات يا خيلي از اوقات در ميان درس براي شاگردها میگفتند، و يكي از قصههايشان اين بود كه میگفتند:
پدر من از علماي نجف بوده يك شاگرد سني داشت، اين بالاخره میخواست برود كردستان و كرمانشاه، اين با پدر من خداحافظي كرده علاقه به پدر من داشت، رفت، پدر من آمد ايران و رفت مشهد، و اين عالم جليلالقدر گفته بود در برگشت قافله ما غروب رسيد كرمانشاه، من خيلي وحشت كردم كه حالا چه میشود، آن وقت وضع كرمانشاه وضع كردستان روي قاعده شيعه و سنيگري خيلي بد بود، میگويد ديدم ناگهان اتفاقي آن شاگرد من پيدا شد، خيلي با من گرم گرفت و بالاخره با زور و رودربايستي من را برد خانه خيلي هم خدمت كرد به من، بعد آخر شب به من گفت: آقا ما يك جلسهاي داريم شما بيايد برويم توي اين جلسه، گفتم میآيم، میگويد مرا بردند توي آن جلسه، مرحوم آقا نجفي گفتند، پدرم میگفتند وقتي نشستم توي جلسه، ديدم اين سبيل گُندهها، سبيل كشيدهها دارند میآيند، تعجب كردم، چه خبر است، يك وقت مَنقَلي پر از آتش كه آتش زغالي كه اَلُو داشت، اينرا هم آوردند، يك مجمع را هم آوردند گذاشتند روي اين آتشها، روي اين منقل میگويد من تعجب كردم، ترس هم منرا گرفته بود كه اينها چه كار میخواهند بكنند، يكوقت ديدم يك جواني زير غُل و زنجير، آقاي نجفي میگفتند پدر من گفتند چون من همدانيها را میشناختم اين قيافه، قيافه همداني بود، بالاخره آوردندش زير غُل و زنجير، يك سفره چرمي هم پَهْن كردند، او را نشاندند روي سفره چرمي و يك كسي با يك ضربت گردن آنرا زد، آن مجمع كه داغ بود گذاشتند روي گردن اينكه خون بيرون نيايد، غُل و زنجيرها را هم باز كردند اين هي دست و پا میزد اينها هم قاه قاه میخنديدند، گفت من غش كردم.
بالاخره قضيه تمام شد و من در حال غش بودم، كمكم مَرا به هوش آوردند اما آن موقعي كه نزديك بود به هوش بيايم میديدم با هم زمزمه دارند، اين شيعه است اينرا هم بياييد دومياش باشد، آن طلبه میگفت: نه بابا من درس پيش ايشان خواندم، اين از آن سنيهاي داغ است معلم من بوده، بالاخره من را نجات داد، آمديم خانه، وقتي من حال آمدم، اين طلبه به من گفت: آقا من سني هستم، اما مُريد شما هستم، میدانيد شما را خيلي دوست دارم، نميخواستم ناراحتتان كنم، اما بُردم آنجا يك پيام بدهيد به علماي نجف و پيام اين، كه شما عُمَركُشون كنيد ما هم اينجور میكنيم، ما رسممان است يك شيعه را يك جايي پيدا میكنيم زندانياش میكنيم غُل و زنجير میكنيم تا شب چهارشنبه، شب چهارشنبه همه ما جمع میشويم براي رضايت خدا، قربة الي الله اينرا میآوريم و اين بلا را به سرش میآوريم كه تو ديدي.
لينك هاي مرتبط:
http://ghamezani.blogfa.com/cat-3.aspx
و
http://www.historylib.com/Site/SViewDocument.aspx?DocID=994&RT=List



















